|
حالا که جدا از جفتم در حال غلط زدن در این جوی کثیف هستم و ناخواسته به سمت سرنوشت نه چندان نامعلوم خود پیش میروم خیلی عصبانی هستم . من چوب یک نفر دیگر را خوردم . هر کس مرا ببیند فکر میکند که از پای کسی درون جوی افتاده ام و مسافر خود را پا برهنه رها کرده ام ولی این طور نیست . من دمپایی پای چپ بودم و با توجه به اینکه صاحب بی توجه بنده راست پا بود این شانس را داشتم که هیچوقت سرنوشت کسی را به کسی دیگر گره زده باشند این طوری میشود . وقتی جفت پای راست پاره شد , مرا هم دور انداختند . مادر صاحب نافهم من هزار بار به پسر زبان نفهمش گفت که موقع فوتبال بازی کردن کفش بپوشد . حتی چند بار هم با خود من او را کتک زد ولی وقتی حرف توی گوش کسی نرود همین میشود دیگر ! آن بیچاره که پاره و پوره شد . من هم آواره بی مبالاتی آن پسر شدم . کاش لااقل ما را هم به می بست و بعد دور می انداخت تا من هم در این اتفاق آخر تنها نباشم و مثل دمپایی های دیوانه برای خودم وصیت نامه ننویسم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:22  توسط سحر جون
|
مورچه ای بر صفحه ی کاغذی میرفت . از نقشها و خطهایی که بر آن بود , حیرت کرد. آیا این نقش ها را کاغذ خود آفریده است یا از جایی دیگر است ؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت . مور دانست که این خط و خال از قلم است نه از کاغذ . نزد مورچگان دیگر رفت و گفت , مرا حقیقت آشکار شد . گفتند : کدام حقیقت ؟ گفت : بر من کشف شد که کاغذ از خود نقش ندارد و هر چه هست از گردش قلم است.
ما چون سر به زیر داریم , فقط صفحه را میبینیم , اگر سر برداریم و بر بالا بنگریم , قلمی روان خواهیم دید که میچرخد و نقش ونگار می آفریند . در میان مورچگان یکی خندید, سبب را پرسیدند . گفت : این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم , لیک پس از عمری گذشت و گذار بر روی صفحات دانستم که آن قلم نیز , اسیر دستی است که او را میچرخاند و به هر سوی میگرداند . انصاف بده که کشف من عظیم تر و شگفت تر است . همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند . تا کنون می پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش ها , نه کاغذ و نه قلم است , بلکه آن دو خود اسیر دیگری اند . این بار , موری دیگر گریست . موران سبب گریه اش را پرسیدند , گفت : عمری بر ما گذشت تا دانستیم نقش را قلم میزند نه کاغذ . اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است ,نه امیر . ندانم که آیا آن امیری که قلم را میگرداند , به واقع امیر است ؟ یا او نیز اسیر امیر دیگری است؟ و این اسیران کی به امیری میرسند که او را امیر نیست .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:32  توسط سحر جون
|
_____________@__@@_____@
____________@@_@__@_____@ ___________@@@_____@@___@@@@@ __________@@@@______@@_@____@@ _________@@@@_______@@______@_@ _________@@@@_______@@______@_@ _________@@@@_______@_______@ _________@@@@@_____@_______@ __________@@@@@____@______@ ___________@@@@@@@______@ __@@@_________@@@@@_@ @@@@@@@________@@_____ _@@@@@@@_______@_____ __@@@@@@_______@@_____ ___@@_____@_____@_____ ____@______@____@_____@_@@ _______@@@@_@__@@_@_@@@@@ _____@@@@@@_@_@@__@@@@@@@ ____@@@@@@@__@@______@@@@@ ____@@@@@_____@_________@@@ ____@@_________@__________@ _____@_________@_____ _______________@_____ ____________@_@_____ _____________@@_@_____ ______________@@_____ ______________@_____ ولینتاین رو بهت ون تبریک می گم موفق باشید
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 17:44  توسط سحر جون
|
در خياباني به نام جام جمدرست مقابل مبلـمان جم سازماني است به نام صدا و سيما فقط بـراي يـك سـري آدمـا يكي از اينها هست، جناب داريوش فرضيايي بيـن مـردم دارد اسـم و رسـم خـاصّـي حـال بـايـد گويم داستان اين آقا كه مهرباني اش نظير ندارد در دنيا ××× سال يك هزار و سيصد و پنجاه و دو كشانـدي پدر مـادر را به ورزش دو بس كه تو بلا بودي كمي هم ناقلا بودي بـودي عـاشق فيـلـم هـنـدي راج كاپور و ويجي و راجو هندي خـواهـر خـويـش را ذلّه كـردي بس كه فيلم هندي برايش بازي كردي وقتـي كه شـدي بيست ساله از اينجا به بعدش خيلي باحاله رفتي داخل صدا و سيـما شروع ميشود اصل ماجرا ميكردي در راديو تقليد صـدا گل پسر و ننه بلقيس و غلام آقا گذشت و گذشت و گذشت تا سال يك هزار و سيصد و هفتاد و هشت آمدي با برنامه اي به نام تورنگ و پورنگ وارد شـدي به دنـياي بچه هـاي قشنـگ سه سال بعد آمدي با برنامه اي زنده كه داشت يك دانه مسابقه براي شركت در مسابقه بچه ها بايد مينوشتند نامه از آن موقع بود كه ما دست به قلم شديم گرفتار پاكت نامه و جوهر قلم شديم ته كشيد جيب باباي ما بس كه فرستاديم از اين نامه ها نه يكي نه دوتا نه سه تا رسيد تعداد به نودتاوصدتا چهار سال دست به قلم بودم بدان كه خواهم بود و هستم شب و روز نداري از دست اين نامه ها بمیرم برایت پورنگ آقا شخصیت ها بازی کردی در برنامه اسم اينها عصمت خانم و ببلي و گل ايجانه آخر دست از سر تهيه كننده برنداشتي بس كه تو او را دوست داشتي ميخواني براي همه شعرها دختر و پسر و پدرومادرها همه خشنود هستند زكار تو پورنگ زدي به دلهاي ما رنگهاي قشنگ زمين سبز شد و آسمان آبي همه گويند كه پورنگ زنده باشي
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:18  توسط سحر جون
|
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 16:13  توسط سحر جون
|
فکر میکنید پسرا و دخترا چه جوری نیمرو درست میکنن ؟؟؟ دخترا : توی ماهیتابه روغن میریزن . اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن. تخم مرغ ها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن . چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن. پسرا
توی کابینت های بالایی و پاینی آشپز خانه دنبال ماهیتابه میگردن. ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن. توی ماهیتابه روغن میریزن. توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن . یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن. چند تا بد وبیراه میگن . دنبال کبریت میگردن . ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن میریزن. تخم مرغی رو که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با پارچه پاک میکنن. چند تا بد و بیراه میگن و لباس میپوشن. میرن سراغ بقالی سر کوچه 20 تا تخم مرغ میخرن و بر میگردن. تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن. روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن تو ماهیتابه میریزن . تخم مرغ ها رو میشکنن و تو ماهیتابه میریزن . دنبال نمک دون میگردن . نمک دون خالی رو پیدا میکنن و چند تا بد و بیراه میگن. دنبال کیسه نمک میگردن . پیداش میکنن. نمک دون رو پر از نمک میکنن. صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون . میدون جلوی تلویزیون. نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن . بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه. چن تا فحش میدن و تخم مرغ های سوخته رو توی سطل میریزن. توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن. با چنگال فلزی تخم مرغ ها رو هم میزنن و میدون جلوی تلویزیون . سریع بر میگردن توی آشپز خونه . تخم مرغ هایی رو که با ذرات تفلون کنده شده مخلوط شده بودن رو توی سطل میریزن . ماهیتابه رو میذارن توی ظرف شویی. دنبال ظرفهای مسی میگردن . قابلمه مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن. یاد نمک میافتن و میدون نمکدون رو از کنار تلویزیون بر میدارن . چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن. یاد غذا میافتن و میدون توی آشپز خونه . نمکدون شکسته شده رو توی سطل میاندازن . قابلمو رو بر میدارن و بلافاصله ولش میکنن.. چند تا فحش میدن و انگشتهای سوختشونرو زیر آب میگیرن. با یه پارچه تنظیف قابلمه رو بر میدارن. پارچه رو که آنیش گرفته زیرپاشون خاموش میکنن. نیمرو آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و غرغر میکنن.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:9  توسط سحر جون
|
روزی , مردی قصد مسافرت کردن به شهری را داشت . سوار هواپیما می شود و روی صندلی خود می نشیند , بعد کتابش را باز میکند و مشغول خواندن کتابش میشود .و کیفش را کنار خودش روی صندلی می گذارد , در همان هنگامی که که کتاب می خواند یادش می آید که بیسکویتی در کیفش دارد و دست می برد به کنار خودش نزدیک کیفش و بسته ی بیسکویتی را می گیرد و باز میکند و مشغول خوردن میشود , در همان هنگام که کتاب می خواند و بیسکویت هم میخورد
ناگهان متوجه میشود که با هر بیسکویتی که بر میدارد بقل دستی اش هم یک بیسکویت از بسته ی بیسکویت او بر میدارد میخورد در این زمان او در دلش می گوید این آدم عجب آدم بی ادبی است اما ماجرا همچنان ادامه داشت تا اینکه یک بیسکویت در پاکت میماند که بغل دستی آن بک بیسکویت را میگیرد
و نصف میکند و نصفش را خودش بر میدارد و نصف دیگر را به او میدهد ,
و مرد با این حرکت بسیار عصبانی میشود و در دلش میگوید این آدم عجب رویی دارد حتی به این یک بیسکویت باقیمانده هم رحم نمیکند ,
بعد از
اتمام بیسکویت , بقل دستی مرد بلند میشود و میرود و مرد دیگر به نهایت عصبانیت میرسد و با خود میگوید این مرد فقط منتظر بود که بیسکیت من تمام شود بعد برود و بعد آنقدر عصبانی میشود که دیگر حوصله خواندن کتابش را از دست میدهد بنابراین تصمیم میگیرد که کتابش را داخل کیفش بگذارد و وقتی که کیفش را باز میکند میبیند که یک بسته بیسکویت دست نخورده در کیفش است . و با این حساب او می فهمد که تمام وقت او در حال خوردن بیسکویت بغل دستی اش بوده و تمام فکرهایی که در مورد او میکرده درباره ی خودش صدق میکند . پس همیشه بیاد داشته باشید که هیچ وقت در مورد دیگران قضاوت نکنید چون ممکن است آنها
در حال خوردن بیسکویت خودشان باشند .
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:41  توسط سحر جون
|
مونا جان من اشتباه کردم
برا ی اتمینان بیشتر به وب ایشان مراجعه کنید.
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:36  توسط سحر جون
|
در چهره مادر می توان نور خدا را دید و همین نور است که می تواند تا پایان عمر ما را از ظلمتکده ها نجات دهد و به سر منزل مقصود برساند. مادر تجلی لطف و بخشایندگی خداوند روی زمین است . مادر دوستت دارم... هزار و چهارصد و اندی سال از ولادت و شهادت او می گذرد ِ اما هنوز آن طور که باید و شاید شناخته نشده است . علی (ع ) مانند منظومه شمسی است که کهکشانهای بسیاری را در خود نهان دارد ِ کهکشانهایی که شاید هیچ وقت کشف نشوند . در مکتب حقایق ِ پیش ادیب عشق هان ِ ای پسر بکوش که روزی پدر شوی پدر دوستت دارم ... نت آهنگ امام علی ( ع )
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:29  توسط سحر جون
|
|
|